خرید بک لینک

درباره سایت

یه چیزای کوچیک...

آخرین مطالب

امکانات وب

جنگل قدیمی خونه رابرت حالا دیگه زیبایی قبل رو نداره مثل همیشه من زود تر از بقیه رسیدم و خانوم شارلوت مادر رابرت توی ایوان از ما پذیرایی میکنهبه صورت رابرت نگاه میکنم.اون توی فکره..بهش نزدیک میشم و سعی

برچسب: نویسنده: نگار طاهری تاريخ: شنبه 27 بهمن 1397 ساعت: 18:48

اینجا تاریک و نموره. دستام بسته است و بخاطر سرما و خشکی زمین تکون خوردن برام سخته.

یادمه که با صدای گریه و فریاد بهوش اومدم...

صدای الکساندرا هنوز هم به گوش میرسه که داره توی خفقان گریه میکنه.

بلاخره به حرف میام:همه اینجان؟ فیلیپ جواب میده:متاسفانه یا خوشبختانه آره...

ساندرا فینشو بالا میکشه و نومیدی خودشو اعلام میکنه:ما همه میمیریم... و بعد ناگهان صداش بلند تر میشه و با فریاد های گوش خراش از خدا میخواد که نجاتش بده.

برچسب: نویسنده: نگار طاهری تاريخ: شنبه 27 بهمن 1397 ساعت: 18:48

تلاش ها بی فایدست در قدیمی کاملا قفله صدای دادو فریاد های الکساندرا و رابرت هنوز هم به گوش میرسه.

صدای کلید که سعی داره توی قفل در جا بشه مارو به خودمون میاره و سعی میکنیم سریعا به حالت اولیه خودمون در بیایم. استرس سراسر وجودمو میلرزونه و دندونام تیک و تیک به هم میخورن و این منو عصبی هم میکنه...

برچسب: نویسنده: نگار طاهری تاريخ: شنبه 27 بهمن 1397 ساعت: 18:48

فرار کردن بقیه خیلی وقته مثل خوره داره وجودمو تیکه تیکه میکنه و مجال فکر دیگه ای بهم نمیده....! توی این تاریکی مطلق کم کم دارم دیوانه میشم.همین چند دقیقه پیش بود که بازم بی هدف و نا امید چشمامو باز ک

برچسب: نویسنده: نگار طاهری تاريخ: شنبه 27 بهمن 1397 ساعت: 18:48

صدای شلیک گلوله و بعد درد شدید توی رون پام رو برای بازرس توی دفترچه نوشتم.نوشتم که به هر نحوی بود با پای زخمیم بین درختای جنگل پنهان کنم و مدتی بعد که وارد میانبر به سمت جاده شدم دیگه خبری از تعقیبش ن

برچسب: نویسنده: نگار طاهری تاريخ: شنبه 27 بهمن 1397 ساعت: 18:48

صفحه بندی